و من
فردا و فرداها ،
باز هر صبح ،
پنجره را خواهم گشود
سوی سیب و سلام و ترانه
باز هم دست آشنایی خواهم داد با گجشک ها ،
این رفیقان دیرین ، سفیران صبح ...
باز هم به گلدان ها آب خواهم داد
باز هم برایشان آواز خواهم خواند
باز هم حال گل ناز را خواهم پرسید
باز هم کفش هایم را خواهم پوشید
خواهم رفت سوی روشنایی ،
سوی امید .
باز هم دست هایم را راوی خواهم کرد
راوی عشق
راوی مهربانی
راوی فرداها ...
چقدر دلم می خواست به اندازه تمام مردم جهان ،
پاکت نامه داشتم
برای همه دنیا یک آرزو ،
یک جرعه امید ،
یک جمله " بخند درست خواهد شد " پست می کردم
برای تو ،
برای او ،
تمام دلخوشی های جهان را در پاکت می گذاشتم ...
راستش را بگویم من ستاره ها را دوست دارم
آخر ستاره ها روزنه امیدند گویی
فکر کن چه خدای مهربانی داریم
ظلمت و سیاهی شب را به ستاره آذین بسته
تا بگوید ،
بگوید :
بنده قشنگ من ،
خاص ترین بنده برای من ،
مبادا سیاهی ها دلسردت کند
مبادا غصه بخوری
صبح ،
سحر ،
همین حوالی است
اصلا جای قدم های من همیشه در کنار توست ...
داشتم می گفتم :
" من
فردا و فرداها ،
باز هر صبح ،
پنجره را خواهم گشود
سوی سیب و سلام و ترانه "




زندگی هنوز خوشگلی هاش رو داره 


گل های دوست داشتنی من ...کاکتوس ها چقدر صبور هستند تو هر شرایطی دوام می آورند چقدر زیبا هستند ...فکر کنم کاکتوس ها درون مهربونی داشته باشند ...خوب گل ها هم حس دارند
لحظه های زندگیتون زیبا و خواستنی 
* عاشق خدا هستم ...
به قول رضا صادقی عزیز " خدا درد عشق رو زیادش کنه "
برچسب:
نویسنده: آرین کریمی