به نام نور ...
دو روز پیش رفته بودیم خونه مادربزرگم ، تو حیاط مامان بزرگم یه درخت آلوچه هست که تازه میوه داده و هنوز آلوچه ها کوچیک هستند و قرمز نشدند....حسام و تارا و نتیجه های دیگه حسابی خوشبحال شون شده بود وهمش آلو می کندند و اصلا هم توجه نمی کردندبه حرف ما که میگفتیم هنوز نرسیده ![]()
حسام رو بگو که آلوچه ها رو می کند و بار ماشین وانت قرمزش می کرد و می آورد خونه ![]()
حس میوه فروشی بهش دست داده بود ...آی خونه دار و بچه دار آلوچه دارم ![]()
عکس زیر هم کار خواهرم هست که از بازی بچه ها ذوق کرده بود و این عکس رو گرفت
یاد قدیم ترها و بچگی خودم افتادم ....یادمه تابستون که میشد می رفتیم روستا پیش پدربزرگ و مادربزرگ پدری ام ....می رفتیم باغ زرد آلو و تو میوه چینی کمک می کردیم و به داد دلمون هم می رسدیم حسابی و تا می شد زردآلو می خوردیم ![]()
سیب هم بود اما بیشتر زردآلو بود ....یادش بخیر
پدر بزرگ و مادربزرگم که به رحمت خدا رفتند دیگه نرفتیم باغ
الان خدا را شکر می کنم که تارا و حسام هم این فرصت رو داشتند که لذت تابستون و نوبرانه هاش رو لمس کنند ....خدا جونم شکرت ![]()

برچسب:
نویسنده: آرین کریمی