چشم هایت را ببند
تصور کن !
جنگل باران زده !
راش ، افرا
توت ، گردو ، عناب
قامت قنوت بسته اقاقیا
و تو حس میکنی جهانی از دعای سبز را
از زبان سرخ برگ ها
حالا می دانی که در فکر من چیست
همان گل سپید کوچک و ظریف آشنا
میان قلب تپنده ی حنگل
همان که دعای سبز شاخه ها به راه اوست
قلب آبی آسمان
که دانه دانه ذکر نور می گوید
دانه دانه ذکر باران !
چقدر آشناست این گل !
شاید کمی شبیه تو
به اسم تو !
جهان سبز تو همین هوالی است
گل سپید به روزگاران

پ .ن : استفاده بهینه از ابزار کار خواهر جان ، چوب هایی از درخت های مختلف راش و افرا و گردو و عناب و اقاقیا و زرشک و ... در رنگ های مختلف برای منبط کاری . تک تک شان را بو کردم و با دست لمس شان کردم به دقت شاید خودم را وسط جنگل حس کنم و سبزی و طراوت 
برچسب:
نویسنده: آرین کریمی