به نام نور
یار ،
هی یار ، یار !
اینجا اگر چه گاه گل به زمستان خسته ، خار می شود ،
اینجا اگر چه روز گاه چون شب تار می شود ،
اما بهار می شود !
من دیده ام که می گویم
* داریم زمستون متفاوتی رو تجربه می کنیم بدون برف ... اما بارون دیروز حال خوبی بهم داد ....بوی نای قشنگ بارون .... بارون که می زنه دلم غرق میشه از نیاز و آرامش به سوی آسمون . برای همه مردم خوب سرزمینم دعا کردم هنگامه باران رحمت الهی . از خدا ممنونم
این روزها مثل همیشه درگیر کار هستم و دلمشغولی های روزانه ام مثل شلوغ بازی با دو تا عشق خاله و تو سر و کله هم زدن . من دیگه از پس این دو تا وروجک شیطون بر نمیام زلزله قبل از این ها سوء تفاهم بوده ... من رو درسته قورت می دهند راستش دلم یه نی نی تازه به دنیا اومده می خواهد که بوی بهشت بده اما خوب خواهری ها معتقد به تک فرزندی هستند . هنر روحم رو تازه می کنه برای همین کتاب رنگ آمیزی گرفتم و موقعی که خسته ام گاهی رنگ می زنم ... با گل هایم حرف می زنم .
برای ادامه دانشگاه تصمیم متفاوتی گرفتم با خودم سبک و سنگین کردم و می خواهم قدم در راه تازه و دیگری بگذارم ...هر چند دیر به این نتیجه رسیدم و هزینه دادم و وقت صرف شد اما باید جرأت کنم و تصمیم به تغییر بگیرم جرأت قبول اشتباه و به عقب برگشتن و از نو ادامه دادن .... می دانم شاید دیگران حق دارند سرزنشم کنند که چرا به موقع سبک سنگین نکردی اما به هر حال من پشیمان نیستم و برای آینده نمی دانم چه پیش آید اما توکل کردم به خدا و قدم در راهی تازه گذاشتم و احساس بهتری به زندگی دارم.... آدم خسته که می شود تازه تصمیمات مهم می گیرد .... برای کار هم اقداماتی کردم ....نمی دانم چه پیش آید . در هر حال با کار فعلی هم خوشحالم ....اینکه هر روز با آدم های جامعه روبرو می شوم و گاهی پای صحبت ها و درد دل های مردم حتی برای چند دقیقه می نشینم خوشحالم می کند مثلا جمعه ها یک مشتری ثابتی دارم که یک بانوی مهربان هست و با هم دوست شده ایم و عادت کردم جمعه ها ببینمش و لبخندش را ببینم .... یا مثلا هفته قبل یکی از مشتری ها تا من را دید گفت امروز انگار حال نداری و من گفتم نه خوبم اما خوب در واقع آن روز کمی حالم خوب نبود .... دلخوشم می کند همین لبخند مردم
توی ذهنم به یک نمایشگاه هنری فکر می کنم ...دلم می خواهد نمایشگاه برگزار کنم . نمایشگاه شعر و عکس .... باید پرس و جو کنم . نمی دانم چرا دیگر مثل سابق نمی توانم شعر بنویسم . احساسم خشکیده
* دو روز پیش گوشی نازنینم HTC دوست داشتنی ام از دست حواهرم افتاد زمین و شکست ... چیزی به خواهرم نگفتم ! خیلی وقته دیگه از دست دادن اشیاء ناراحتم نمیکنه دنیا و اونچه در اون هست برام تنها همون وسیله ست اما آدم ها برام قیمتی اند .... جالبه خواهر بزرگ ترم گفت اگر من بودم ناراحت میشدم اما تو ناراحت نشدی . این خصوصیت از زمان قدیم با من هست خیلی دیر ناراحت میشم از مساله ای ....حتی یک بار که در مدرسه یکی از دوستان در مورد ظاهر دست و انگشت هایم نظر داده بود اصلا ناراحت نشده بودم و این برای دوستانم جای تعجب داشت ... از خدا بابت این موهبت هم ممنونم خلاصه که الان گوشی قدیمی دستم هست و محروم هستم از تلگرام و امکانات ارتباطی ( هر چند خود تلگرام فعلا تعطیل هست) تا شاید درست بشه ....از شانس من لب تاپ هم مورد نیاز خواهری هست و در دسترسم نیست مگر چند دقیقه اندک
* جهان را باید مثل کتابی ببینی، مثل کتابی که در انتظار خواننده اش است. هر روزش را باید جداگانه خواند. نه روی گذشته باید تمرکز کنی، نه روی آینده. اصل این لحظه است. باید صفحه به صفحه پیش بروی.
بعد از عشق. "الیف شاکاف"
خدا امید را زیادش کنه برای دل هامون

برچسب:
نویسنده: آرین کریمی